چشمانت را که پنهان ميکني اسمانم را مي دزدي و رويا هايم را.کاش مي دانستي دريا هم تکه اي از اسمان بود که سالها پيش روي زمين افتاد و کسي براي اسمان گريه نکرد.حالا چوب لاي چرخ دنيا مي گذاري که چه؟ دست هايت را نيز از دور کمر دنيا باز کن.باور کن اگر کسي پاک کن بر مي داشت و از دفتر هاي نقاشي ديوار هارا پاک مي کرد حالا ما رو به روي هم ايستاده بوديم و دستهامان به هم مي رسيد.اين صفحه را ورق مي زنم تا ديگر چشمانت را پنهان نکني وگرنه من اسمانم را عوض مي کنم. من شاعرم مي توانم افتاب را به کوچه ها راه ندهم. مي توانم کلاغ را سپيد بنويسم مي توانم از دست هاي تو شعري بسرايم تلخ مي توانم... نه !...نمي توانم. ديوانه اسمانم را پس بده من روياهايم ابيست نه روزگارم

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/09/10ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط سعید از دیار نصف جهان
|
تواین شبهای خط خطی ستاره های پاپتی
گم شدن ونیست توی راه فانوسک رفاقتی
به هرکی می خوای دل بدی دل میکنه به راحتی
دنیا چه پالوده شده به سم بی صداقتی
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگارتموم زندگی گرفته بوی کهنگی
باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد
به پای عشق وعاشقی مرحم دلداگی زد
باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه
باید دوباره خط کشید رو هرچی رسم غلطه
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/08/17ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط سعید از دیار نصف جهان
|
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم
به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/08/11ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط سعید از دیار نصف جهان
|