|
چشمانت را که پنهان ميکني اسمانم را مي دزدي و رويا هايم را.کاش مي دانستي دريا هم تکه اي از اسمان بود که سالها پيش روي زمين افتاد و کسي براي اسمان گريه نکرد.حالا چوب لاي چرخ دنيا مي گذاري که چه؟ دست هايت را نيز از دور کمر دنيا باز کن.باور کن اگر کسي پاک کن بر مي داشت و از دفتر هاي نقاشي ديوار هارا پاک مي کرد حالا ما رو به روي هم ايستاده بوديم و دستهامان به هم مي رسيد.اين صفحه را ورق مي زنم تا ديگر چشمانت را پنهان نکني وگرنه من اسمانم را عوض مي کنم. من شاعرم مي توانم افتاب را به کوچه ها راه ندهم. مي توانم کلاغ را سپيد بنويسم مي توانم از دست هاي تو شعري بسرايم تلخ مي توانم... نه !...نمي توانم. ديوانه اسمانم را پس بده من روياهايم ابيست نه روزگارم
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................
|
About![]()
بسم الله الرحمن الرحیم
Home
|